دشت هایی چه فراخ كوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ، ریگی ، لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاكی بود كه صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه كسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ و فراموشی خاك لب آبی گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نكند اندوهی ، سر رسد از پس كوه چه كسی پشت منبع
درباره این سایت